تبليغاتX
من.ما.آنها.تنهایی - من.ما.آنها.اینجا
به حرص ار شربتی خوردم نگیر از من که بد کردم
من می خندم.ما می خندیم.آنها می خندند.من می گریم.ما می گرییم.آنها می گریند.صدای توپ.صدای حرکت تانک.صدای رگبار مسلسل.صدای شلیک گلوله.مادر صدایم می کند.نگاهش می کنم.می خندد.پدر صدایم می کند.نگاهش می کنم.می خندد.تفنگ را روی زمین می گذارد.می روم به آغوشش.از خواب بلند می شوم.اطرافم را نگاه می کنم.همه جا روشن است.تاریکی وجود ندارد.جلویم را نگاه می کنم.یک قبر می بینم.روی قبر نوشته شده است "فرخ لقا".اسم برایم آشناست.اشک می ریزم.مادرم است.دبه ی آب کنارم روی زمین آست.نیمه پر.دربش را باز می کنم.کمی روی دستم میریزم.می پاشمش به صورتم.بقیه را خالی می کنم روی قبر.از جایم بلند می شوم.کسی این اطراف نیست.یک نفر کنار قبر مادرم خوابیده است.نگاهش می کنم.خودم هستم.من که بیدارم.الآن از خواب بلند شدم.پس چرا خوابیده ام.خودم را صدا می کنم.اما بیدار نمی شوم.راه میروم.از روی قبر ها عبور می کنم.کنار هر قبر یک نفر خوابیده است.فقط من بیدارم.این اطراف جز قبر چیزی نمی بینم.یک نفر صدایم می کند.بر می گردم.اما کسی آنجا نیست.دوباره صدایم می کند.بر می گردم .اما باز هم کسی را نمی بینم.زیر پایم را نگاه می کنم.روی یک قبر ایستاده ام.صدا از داخل قبر می آید.می روم داخل قبر.نمی خواهم بروم.اما میروم.یک نفر آنجا خوابیده آست.چشم هایش باز هستند.باز هم خودم هستم.می خواهم بروم.اما دوباره صدایم می کند.فکر می کنم اینجا را دوست دارم.چرا.نمی دانم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:30  توسط محمد میرزایی |