تبليغاتX
من.ما.آنها.تنهایی - قهوه ی تلخ فرانسوی
به حرص ار شربتی خوردم نگیر از من که بد کردم

 

- آقا قهوه دارید؟

-بله داریم...اما تلخ...

-تلخ تر از دیروز؟

-بله قهوه های ما هر روز تلخ تر می شود...

-شکر ندارید؟

-نه ما فقط قهوه ی تلخ داریم...قهوه ی تلخ فرانسوی...

-نمی شود از خانه شکر بیاوریم؟

-نه امکان ندارد...اینجا همه باید قهوه ی تلخ بنوشند...

-پس فقط برایم یک فنجان نیمه پر بیاورید...

-متاسفم...ما فنجان هایمان همه پر هستند اگر نباشند می گویند این ها کم فروشی می کنند...

-یعنی نمی شود؟...

-نه اصلا امکان ندارد اصرار نکنید...

-خوب اصلا قهوه نمی خورم...برایم یک فنجان چای با قند بیاورید...

-چای نداریم...ما فقط قهوه داریم...قهوه ی تلخ فرانسوی...

-این اطراف کافه ی دیگری نیست؟

-چرا هست...اما همه قهوه دارند...قهوه ی تلخ فرانسوی...

-اما در منوی شما همه نوع نوشیدنی وجود دارد...

-اگر نباشد در اینجا را پلمب می کنند...

-اگر بفهمند که دروغی هستند چه؟کسی تحقیق نمی کند؟

-چرا اما آنروز همه چیز می فروشیم حتی چای...

-خوب پس اصلا چیزی نمی خورم...

-نمی شود باید حتما یک چیزی بخورید...حداقل یک فنجان قهوه ی تلخ فرانسوی...

-یعنی انتخواب دیگری هم دارم؟...

-بله چند قهوه ی تلخ فرانسوی...

-خیلی خوب یک فنجان بیاور...

-پس یک فنجان قهوه ی تلخ فرانسوی میل می کنید درست است؟

-فکر کردم این تنها قهوه ای است که دارید...

-بله فقط قهوه ی تلخ فرانسوی...

-پس چرا دوباره می پرسید؟

-خواستم اشتباهی چیز دیگری نیاورم...

 

 

- میشود اینجا بنشینم؟

-بله خواهش می کنم...

-ممنون...

-شما چه می خورید؟

-چطور؟

-آخر اینجا فقط قهوه دارند...قهوه ی تلخ فرانسوی...

-بله می دانم...

-پس؟

-بله من هم قهوه ی تلخ فرنسوی می خورم...

-از کی؟

-از وقتی جواب گرفتم...می ترسم بخوابم...ما همه می نرسیم...انجا همه می ترسند...تو هم...

-چرا قهوه های اینجا هر روز تلخ تر می شوند؟

-شاید تو هر روز بیشتر می ترسی...شاید ما هر روز محتاج تر می شویم به نوشیدن قهوه...

-اما من دیگر از قهوه بیزار شده ام...

-پس چرا نمیروی یک جای دیگر؟

-آخر همه قهوه می فروشند آن هم قهوه ی تلخ فرانسوی...

-یکی دو روز دیگر روز بازرسی است...آن روز هر چه بخواهی می توانی بخوری حتی چای با قند...

-تا آن موقه چه کنم؟

-اگر می ترسی تا آن موقع قهوه بخور...

برای چه؟

-برای اینکه بیدار بمانی...

-تو کی جواب گرفتی؟

-هفته ی پیش...

-من دیروز جواب گرفتم...

-می دانم...

-از کجا می دانی؟

-مهم نیست...

-خوب تا کی می توانی قهوه بنوشی؟

-تا هفته ی دیگر...تا یک ماه دیگر شاید یک سال دیگر...تا هر وقت که بتوانم تلخی قهوهی فرانسوی را تحمل کنم...

-فکر می کنی تا کی بتوانی؟

-نمی دانم اما من هنوز عاشق قهوه ام...قهوه ی فرانسوی ،بدون شیر،بدون شکر...آن دختر را آنجا می بینی؟

 -بله...چطور؟

-زیباست...نه؟

-بور است...راستش از زن های بور بیزارم...دوست دارم چشم و ابرویش رنگی باشد...

-تو تا حالا هیچ وقت در تخت خواب با زنت کشتی گرفنه ای؟

-منظورت چیست؟برای چه؟

-برای همی چیز دیگر...می دانی که؟...

-فهمیدم...بله این 15 سال اخیر همه اش همینطور بوده است...

-جرا؟

-همه اش از سر بی خوابی است...او همیشه می خواهد بخوابد...من هم می خواهم اما نمی توانم...

-تو خواب نمی بینی درست است؟

-بله...شاید به خاطر همین دیگر خوابم نمی برد...

-می خواهی ترتیب آن دختر را بدهیم؟

-می ترسم مصرف قهوه ات بالا برود...

-مهم نیست...تو که قهوه نمی خوری...بگذار همه اش را من بخورم...

-فراموش کن ...گفتم که از زن های بور خوشم نمی آید...می دانی زن خودم هم بور است...

-دوست داشتی زنت چشم و ابرویش رنگی باشد؟

-بله...چشمانی رنگی"آبی"شاید هم سبز"چشمانش از همه جایش مهم تر است...چون این قسمت از بدنش را بیشتر می بینم...تنها قسمتی است که در تاریکی برق می زند...حتی وقتی خواب است...

-واقعا؟

-نه یعنی می گویم دوست دارم این طور باشد...می دانی چشمانش هم رنگ قهوه است...اصلا همه ی زندگی من شده قهوه...شاید اگر چشمانش رنگی بود بلاخره خوابم می برد...

-پس تو همین طوری هم خوابت نمی برد...چه نیازی به خوردن قهوه داری؟...برو دو سه روز دیگر بیا...روز بازرسی...می دانی آن روز شربت خواب آور هم می فروشند...می توانی خودت را خلاص کنی...

-می گویم چه می شد اگر ما هم مثل مردم عادی بودیم؟

-که مثلا چه می کردیم؟

-نمی دانم شاید به جای کافه می رفتیم رستوران...شاید به جای قهوه ی تلخ فرانسوی گوشت نمک سود ران و پهلوی خوک فرانسوی می خوردیم...

-من از خوک بیزارم...می گویند فضله اش را می خورد...

-چه اهمیتی دارد...میوه ها هم فضله ی درختانند...چرا آنها را می خوری؟

-این را دیگر از کجا می گویی؟

-نمی دانم...یک بار شنیدم مواد داخل پرتقال آنهایی است که به درد درخت نمی خورد...

-این حرف ها را بس کن...قهوه ات را بخور...

-دیگر سرد شده است...حالا هم تلخ است هم بی مزه...

-برای من فرقی نمی کند میتوانی بدهی من بخورم...

-فکر نمی کنم تو به این زودی ها از قهوه بیزار شوی...شاید به خاطراین است که من موهایم سفید شده ولی مال تو هنوز سیاه است...من دیگر باید بروم...

-کجا؟

-می روم شاید جایی چای با قند پیدا کنم...شاید هم شربت خواب آور...

-پس تکلیف قهوه ات چه می شود؟

-تو بخور...شاید بتوانی کار آن دختر را هم بسازی...

 

 

آقا قهوه دارید؟

-نه نداریم...

-مگر امروز روز بازرسی است؟

-بله درست است...

-فکر می کردم دو سه روز دیگر باشد...

-بله قرار که این طور بود...ولی انگار کسی گزارش داده است...راستی دیروز یک نفر مرده است...

 

                                                                                                                                                  پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:27  توسط محمد میرزایی |