![]() |
![]() |
|
| به حرص ار شربتی خوردم نگیر از من که بد کردم |
|
داستان از آن شب آغاز شد.شبی که من گرمای وجود او را با تمام وجود در آغوش می کشیدم اما چشمان او خالی از لذت همیشگی به من خیره شده بودند.پوست بدنش هم لطافت و تازگی همیشگی را نداشت و من نه تنها گرمای وجود او را که گرمای وجود خودم را هم از دست رفته دیدیم.گرمایی که شاید می توانست به روحی دیگر تبدیل شود.احساس می کنم آن شب آسمان از هم شکافت و من تنها ترین مرد روی زمین شدم…زمانی که خیلی دور نبود اما من شاید همه چیز را فراموش کرده ام…اصلا شاید داستان از خیلی عقب تر آغاز شده بود.زمانی که من گرمای نفس های او را وقتی با من صحبت می کرد روی صورتم احساس کرده بودم…وقتی خون در رگ هایم سریع تر به گردش درآمده بود و قلبم اینقدر تند زده بود که من نبضم را روی شقیقه ام احساس کرده بودم…وقتی چشم های بی گناه من اسیر منحنی های دلپذیر بدنش شده بودند…نمی دانم اما به یاد ندارم چیزی باعث شده باشد که من چهره ی زیبا و دوست داشتنی او را آنقدر زشت و نفرت انگیز آنطور که در آن شب بود دیده باشم.آن روز ها شاعر هم شده بودم.شاید از همان وقتی که تصمیم گرفتم شاعرانه گرمای وجودش را که دیگر برای من نبود به سردی یخی تبدیل کنم که روی قلبم بسته شده بود.همه چیز واقعا شاعرانه پیش می رفت اما مشکل کار من از رنگ سرخ آغاز شد قسمتی که اصلا شاعرانه نبود.از وقتی سرودن شعر مرگش را آغاز کردم دستانم سرخ شده بودند.انگار به خون او آلوده بودند.آنها را هر که می دید می گفت که رنگی نیستند اما من همیشه رنگ سرخ خون او را بر دستانم می دیدم…توی اتاقم نشسته بودم او که وارد شد گفت مثل زندان می ماند.اصلا شاید داستان از همین جمله آغاز شد …او گفت اشتباه کرده است دوست ندارد با من در سلول اتاقم برای همیشه بماند. شعر مرگ او از آن پس همیشه بر روح و روانم الهام می شد و من کلمه به کلمه اش را می نوشتم.شعر که تقریبا تمام شد همه ی وجودم لرزید…شاید چون همه اش فکر می کردم این شعر تا آخر عمرم ادامه می یابدو من فرصت بلند خواندنش را هرگز پیدا نخواهم کرد…همان شب مادرم را در خواب دیدم.از زمانی که شعر را آغاز کرده بودم اصلا به خوابم نیامده بود...فراموشش کرده بودم...می خواست دستانم را بشورد می گفت حتما از شر رنگ سرخ نجات پیدا می کنم...یادم می آید هرگاه کاری را نمی توانستم انجام بدهم از او می خواستم و او آن کار را می کرد.نه این که همیشه بتواند اما من می خواستم یعنی باور کرده بودم که او می تواند...از خواب که بلند شدم ترسیدم چشمانم را باز کنم و دستانم را ببینم نکند که رنگ سرخ هنوز روی آنها باشد...ترسیدم خواب تاثیر باورم را از بین برده باشد .چشمانم را که باز کردم یک ساعتی گریه کردم .هنوز دستانم سرخ بود از رنگ خون او...چیزی به ذهنم رسید و شعر را از اول خواندم.هنوز او را نکشته بودم اما نمی دانم چرا دستانم از خون او سرخ بود... در اتاقش را باز کردم,آنجا بود مثل بچه ها خودش را جمع کرده بود و آرام خوابیده بود.جلوتر رفتم.تن لخت و برهنه اش در تاریکی و نور ماه می درخشید و بوی عرق تنش در هوا پیچیده بود.کنار صورتش نشستم و بازدمش را نفس کشیدم.آرام به روی تخت خزیدم.دستم را روی صورتش گذاشتم.درجه ی حرارت بدنش وقتی می خوابید بر عکس بالا می رفت.شعر را از یاد بردم.در کنارش دوباره خوابیدم و باز هم مادر را در خواب دیدم.گفت چشمانت را ببند...از خواب بیدار شدم.او کنارم نبود.به دستانم نگاه کردم باز هم سرخ بودند.دوباره همه ی شعر را به یاد آوردم.دویدم و با پای پیاده از خانه بیرون رفتم.هوا را بو کردم شاید بوی عرقش را پیدا کنم.شعر توی ذهنم مرا به دنبال او در خیابان ها می کشید.خسته که شدم وسط خیابان روی زمین نشستم.به دستانم نگاه کردم.یک چاقوی بزرگ در دست داشتم اصلا یادم نمی آید کی آن را برداشته بودم.مردم دورم جمع شده بودند.نمی دانم به خاطر سرخی دستان و چاقویی که داشتم یا اینکه تازه اون موقع فهمیدم لباس بر تن ندارم...برگشتم به خانه و روی بالکن ایستادم.چاقو هنوز در دستانم بود.از آن بالا پیرزنی را دیدم که زمبیلی پر از گلدان کوچک گل در دست داشت و با زحمت آنها را می کشید.داخل اتاق را دیدم،عکس او را که می خندید.صدای فریاد و شکستن را با هم شنیدم.دوباره به خیابان نگاه کردم.پیرزن افتاده بود.گلدان های پیرزن که افتاده بودند و ساقه های گل هایش شکسته بودند من را به یاد همه ی روزهایی انداخت که نمی دانم دیوانه بودم یا عاقل اما عاشق خنده های آن گونه ی او شده بودم...خنده هایی که حالا مرا به قتل چشم هایم وادار کردند و من دیگر رنگ سرخ دستانم را نمی بینم... پایان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:20 توسط محمد میرزایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 آذر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
ghiroghar stop4story safety and six sigma digar azari english stories stations |
|
RSS
|