تبليغاتX
من.ما.آنها.تنهایی
به حرص ار شربتی خوردم نگیر از من که بد کردم

خواب بودم كه روي سرم خراب شد...همه ي وجودم خيس شد...آب از همه ي جايم مي چكد...او هنوز آن بالا ايستاده است و چنگال هايش را باز كرده است و هر لحظه آماده ي حمله اي ديگر است...پي در پي شب و روز بر سرم مي ريزد...خيلي بلند است...بلند قد ...بلند تر از بلند قدترين مرد دنيا...حتي بلند تر از كوه...هر لحظه بيم آن دارم كه باز هم بر سرم خراب شود...آن اوايل كوچك بود...رفته رفته بزرگ شد و حالا خيلي بزرگ است...من مي ترسم از اين هم بزرگ تر شود...چشمانم كه باز هستند او آنجاست...ايستاده...منتظر است...آنها را كه مي بندم احساس مي كنم از رگ گردنم هم نزديك تر شده است پس دوباره بازشان مي كنم...شب ها تا صبح بيدار مي مانم چون وقتي مي خوابم همان زمان حمله مي كند و دوباره بيدارم مي كنم...نمي گذارد بخوابم...من راستش مي ترسم به كس ديگري بگويم...اين كه او وجود دارد...اين كه او همه جا هست...مي ترسم بر سر آنها نيز خراب شود...مال آنها كوچك تر است...خيلي كوچك انگار كه اصلا نيست اما يك روز بزرگ مي شود...مال آنها را مي گويم...شايد از مال من هم بزرگ تر و بلند تر...شايد هم نشود اما مي دانم كه آنها هم هر روز او را مي بينند كافيست فقط به او فكر كنند...او خود مي آيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:3  توسط محمد میرزایی |