تبليغاتX
من.ما.آنها.تنهایی
به حرص ار شربتی خوردم نگیر از من که بد کردم

 به من می گن جادوگر .فکر کنم از وقتی تصمیم گرفتم کت و شلوار بپوشم و موهام رو ژل بزنم بهم می گن جادوگر .نه فکر کنم از وقتی تونستم هر جا میرم چند تا خانم خوشگل رو دورم جمع کنم ، بهم می گن جادوگر .اما نه ...پس از کی بهم می گن جادوگر ؟ بگذار یه کم فکر کنم.شاید از وقتی که رفتم به اون کافه بهم میگن جادوگر.اون روز من توی اون کافه بودم و مثل همیشه چند تا خانم خوشگل رودورم جمع کرده بودم.داشتیم می خندیدیم هر چند که من از حرف هاشون خندم نمی گرفت.در کافه باز شدو اون اومد تو.نگاهی به اطراف انداخت و بعد رفت روی صندلی اونطرف رو به روی من نشست.نمی دونم چرا ازش خوشم اومد.از جام بلند شدم و رفتم به طرفش .یک قدم ،دو قدم،قدم سوم وسط کافه واستادم.بهم نگاه کرد اما لبخند نزد.در کافه دوباره باز شد و اون روش رو برگردوند.دنباله ی نگاهش رو گرفتم.یه مرد جوون اومد تو .بی تفاوت از کنارم گذشت و رفت رو به روی اون نشست.منم بر گشتم سر جام .بازم شروع کردم به خندیدن با خانم ها با این که اصلا از حرفاشون خندم نمی گرفت.همه ی حواسم رو روی اون و اون مرد متمرکز کردم.مرده شروع کرد به حرف زدن اما نمی تونستم بشنوم که چی می گه.یه کم عصبانی به نظر می رسید،اما نه خیلی عصبانی بود.با این حال اون بی تفاوت بود.اصلا نگاش هم نمی کرد و فقط به میز زل زده بود.سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد.منم زل زدم بهش.مدت کوتاهی فقط به هم زل زده بودیم .یکهو یه صدایی اومد.مرده با مشت کوبید روی میز. همه ی کافه نگاش کردن غیر از اون اون هنوز به من نگاه می کرد.پاشو بریم مرده رو شنیدم.مرده اول با عصبانیت از جاش بلند شد و از کافه رفت بیرون.اون هم دنبال مرده، من هم دنبال اون از کافه رفتیم بیرون.خوب تا اینجا هم کسی به من جادوگر نمی گه.فکر کنم از وقتی رفتم به اون خونه بهم می گن جادوگر .در خونه باز بود و من رفتم تو.همه جا بوی کافور می داد .رفتم به اتاق خواب .تخت دونفره مرتب بود.روش نشستم.سرم رو انداختم پایین و چشم هام رو بستم.کسی کنارم نشت.سرم رو بالا آَوردم ،خودش بود.بهم نگام می کرد.نمی دونم از کجا مرده پیداش شد .جلوی ما ایستاده بود.به ما نگاه کرد.تند تند نفس می کشیدو چشم هاش خون بودن.گفت:

-حالا دیگه کارت به جایی رسیده که...

حرفش رو تموم نکرد .رو کرد به من و گفت:

-از خونه  ی من برو بیرون.

من کاری نکردم دوباره اینبار صداش رو برد بالا:

-پاشو از خونه ی من برو بیرون حروم زاده ی عوضی.

بلند شدم. اونم  بلند شد.دستش رو گرفتم.مرده هم دست دیگرش رو گرفت.دوتامون رو کشوند بیرون و پرت کرد وسط پذیرایی.نه من نه اون چیزی نگفتیم.دستش رو گرفتم و از خونه رفتیم بیرون.این هم از خونه اما هنوز کسی به من جادوگر نمی گه.باید یه کم بیشتر فکر کنم.داریم با هم تو خیابون راه می ریم.ماشین ها بوق می زنن.کفرم رو در آوردن .به همشون فحش می دم:

-مادر قحبه ها گم شید...دوست نداریم سوار شیم...عوضی ها...

-جادوگر.

صبر کن انگار یکی چیزی گفت.آره انگار گفت جادوگر.پس همین جاست.آره همین جاست.از اینجا بود که به من می گن جادوگر.برمیگردیم پشت سرمون رو نگاه می کنیم.چند نفر دنبالمون راه افتادن.همه داد می زنن جادوگر...همه ی راننده ها هم داد می زنن جادوگر.اطرافم رو نگاه میکنم.اثری از اون نیست.دور خودم می چرخم همه داد می زنن،به من میگن جادوگر.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:4  توسط محمد میرزایی | 


ـاز من چی می خوای؟

-هیچی.

-به چی داری نگاه میکنی؟

-به دست ها و صورت ورم کردت.

-خوب منظور؟

-باید منظوری داشت؟

-خونتون کجاست؟

-مهمه؟

-من مشکلی ندارم ها.باور کن.

-اما من نمی تونم.

گفتم بنشین کارت دارم.ولی خداحافظ رو گفت و دور شد.

داد زدم:

-اگه الآن بری دیگه نمی بینمت ها؟

برگشت و بهم گفت:

-قرار هم نیست که دیگه ببینی.

-می ری خونه؟

-فکر کنم دیگه خونم اینجاست.

سرش رو پایین انداخت و گفت:

-می خوای چی کار کنی؟

-می خوام بهت کمک کنم.

دست کردم تو جیبم و یه کم پول درآوردم.

به اونها نگاه کرد و خندید.

-بگذارشون تو جیبت.

می خوام کمکت کنم.

-پس بگو خونت کجاست.

-نمی تونم...

-پس خداحافظ.

رفت به سمت داخل پارک.چند قدم که دور شد واستاد و برگشت:

-خونمون رو دوست داشتم.

-من اما نه.

-چرا سعی نکنیم برای همیشه یکی بشیم؟

پول ها رو گرفتم بالا و گفتم:

-اینها رو بگیرو بگذار دو تا بمونیم.

-شاید هم سه تا.

-بگیرشون کمکت میکنن.

-من فقط یه خونه می خوام.

-من خونه ای ندارم.

-داری ...شاید من توش جایی ندارم.

پول ها رو گذاشتم توی جیبم و گفتم:

-اما تو تنها کسی نیستی که خونه می خوای.آخرینشون هم نیستی.

-ولی این تنها چیزیه که من می خوام.این حقمه.نیست؟

نگاهی به اطراف کرد و گفت:

-همیشه از شب های پارک میترسیدم.

گفتم:

-شاید به همین خاطره که الآن اینجایی.

-اگه اینجا بمیرم چی؟نه از ترس .از تنهایی.

-اگه بخوای میام پیشت.با هم می میریم.اما خونه نه .نمی تونم ببرمت اونجا.

خندید و گفت:

-دیدی...دیدی حالا خونه داری.

-داری حالم رو به هم می زنی.حیف که دلم پیشم نیست.

-خیلی زود دیر شد.

-شاید واسه همینه که هیچی نداری.خیلی صبر کردی.

-من فقط یه خونه می خواستم.

هر دومون سکوت کردیم اما اون شکستش:

- دیگه حرف نزنیم.برم بهتره.

-پول ها رو نمی خوای؟

-میشه باهاشون یه خونه خرید؟

-نه...شاید بشه یه کوچیکش رو اجاره کرد.

لبخند ملیحش رو زد و گفت:

-من یه بزرگش رو واسه خریدن می خوام.

دیگه ندیدمش.اما بعد ها بهم گفتن که واسش یه خونه خریدن.کوچکترین و آخرین خونه ی دنیارو.اندازه ی اندازش.حق با من بود اون تنها کسی نبود که خونه می خواست.ولی حق با اون بود. خونه حق اون بود.اونم یه خونه ی بزرگ.به هر صورت فرقی نمی کنه من خونه ای ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:5  توسط محمد میرزایی |